محمد بن ابى الفضل المفتي ( حميد مفتى )
72
قاموس البحرين ( فارسي )
فصل سوم در بيان وحدت و كثرت بدان كه « وحدت » مستغنى است از تعريف . زيرا كه « وحدت » هريكى را بىكلفت معلوم است و به تمييز تام ، مميّز از غير است و لا معنى لغنىّ « 1 » عن التعريف إلّا هذا . و « وحدت » وجودى است . زيرا كه كثرت قطعا وجودى است . چه مفهوم كثرت و وجوديت كثرت به بديهه معلوم است . و كثرت مركّب از وحدات است ؛ پس وحدت نيز وجودى باشد . زيرا كه جزء وجودى ، نيست مگر وجودى . چه تركّب وجودى از عدمى ، ممتنع است . زيرا كه عدمى آن است كه در مفهوم او ، عدم چيزى بود كما قرعنا سمعك . و « وحدت » غير وجود است ؛ لأنّ الكثير مع اعتبار أنّه كثير موجود و ليس بواحد بهذا الاعتبار . و نيز « وحدت » غير تعيّن است ؛ لمثل ذلك . و بدان كه هر چيز كه بر وى واحد صادق است ، آن چيز عدد باشد و غير عدد نيز بود . اگر آن چيز عدد باشد چنان كه اثنين مثلا ، اگر جهت وحدت آن عدد مقوّم آن عدد بود ؛ يعنى جهت وحدت آن عدد در جواب ما هو ، مقول بر آن عدد باشد و آن عدد در چيزى از ذاتيات مختلف بود ، آن عدد « واحد بالجنس » است ، چنان كه انسان و فرس . چه جهت وحدت اين عدد حيوانيت است . و اگر آن عدد در چيزى از ذاتيات مختلف نباشد ، چنان كه زيد و عمرو مثلا ، آن عدد « واحد بالنوع » « 2 » است . و اگر جهت وحدت آن عدد عارض آن عدد بود ؛ يعنى در جواب « ما هو » مقول بر
--> ( 1 ) . اصل : للتعين . ( 2 ) . اصل : بنوع .